سه چهار دقیقه ای بیشتر به خودم نرسید

امروز توی کافه ای که نشسته بودم، سر میز کناری ام، دو تا دوست آمده بودند همدیگر را ببینند. دو تا لاته داغ سفارش داده بوند با دو تا تیرامیسو. کلی هیجان داشتند. گوشی هایشان را درآورده بودند تا توی اینستاگرام، استوری بگذارند. تقریبا نیم ساعتی مشغول بودند. گوشی ها را کج و راست می کردند تا عکسی که می خواهند دربیاید. ولی در نمی آمد. همدیگر را بغل می کردند، موش می شدند. بوس می فرستادند. اخم کیوت می کردند. ولی آن چیزی که باید نمی شد. از چپ، از راست، از بالا، از پایین. هر دوشان به هر عکسی که می گرفتند خیره می شدند، زووم می کردند. ولی باز هم راضی نبودند. یک دوست هم دارم که یک بار عکس مامان بزرگش را گذاشته بود اینستاگرام و تولدش را تبریک گفته بود. ولی تا جایی که من می دانم مامان بزرگش هیچ وقت اکانت اینستاگرام نداشت. شاید هم اصلا نمی دانست اینستاگرام چیست یا به چه دردی می خورد. من چند وقت پیش ها، یک روز غروب که توی یک جاده بین شهری در میان دشت ها می راندم، یک منظره خیلی قشنگ دیدم. فکر کردم لابد سر از بهشت درآورده ام. سریع ماشین را زدم کنار و پیاده شدم. ولی زیاد وقت نداشتم. چیزی کم تر از پانزده دقیقه. خیلی سعی کردم عکس خوبی بگیرم تا بتوانم توی اینستاگرام و فیسبوک بگذارم. شاید حدود ده دوازده دقیقه از پانزده دقیقه ام برای گرفتن آن عکس صرف شد. آخر سر هم سه چهار دقیقه ای بیشتر به خودم نرسید. 


آن دو تا دوستی که امروز آمده بودند کافه، می خواستند با هم بودن شان را جشن بگیرند. نوشیدن لاته داغ را. شیرینی کیک های تیرامیسو را. می خواستند این خوشحالی را به باشکوه ترین شکل ممکن به دیگران نشان دهند. مثل دوستم که مامان بزرگش را واقعا دوست داشت و می خواست همه بدانند. یا من که کنار جاده ده دوازده دقیقه ای با گوشی ام ور رفتم تا به همه بگویم که من این جا بوده ام. و تنها سه دقیقه از آرامش غروب و زیبای آن منظره لذت بردم. من فکر می کنم نشان دادن شادی به دیگران، قسمتی از شادی ست. ولی چیزی که نمی دانم نسبت سهم ما و سهم دیگران است. این که چقدر از این شادی به خودمان می رسد. این که مرز تقسیم شادی و نشان دادن آن کجاست. نمی فهمم چرا ما دوست داریم بیشتر از آن که شادی را تقسیم کنیم، نشانش دهیم. نمی دانم چرا ما گاهی از این که تصور کنیم که دیگران تصور کنند که ما شادیم، حتی اگر حقیقتا شاد نباشیم، شاد می شویم.


Photo: Girdwood, Alaska, 2018


/ 2 نظر / 96 بازدید