مافین

دیروز، توی آفیس یکی از دخترها دوستش را صدا زد و گفت 


Hey Jacky .. see what I have for you


اشاره کرد به یک جعبه کوچک روی میز. شش تا مافین بزرگ بودند با تکه های کوچک شکلات که روی هر کدام شان ریخته شده بود. جکی هم آمد جلوی میز ایستاد. دستش را زد به کمرش، و دهانش را باز کرد و چشم هایش را چند ثانیه ای گرد و گشاد نگه داشت. بعد چرخید و توی صورت دوستش نگاه کرد که عجب چیزی ان اینا!! حواسم بهشان پرت شده بود. خوشم آمده بود که ذوق دارد. و لابد خوشمزه بودند. سرم را انداختم پایین و مشغول کارم شدم. ولی چند لحظه بعد دوباره صدایش آمد

 

wow .. amazing 


I can’t believe it 


its awesome


همانطوری جلوی مافین ها ایستاده بود و این ها را تکرار می کرد. و جوری بالا و پایین شان می کرد و قربان صدقه شان می رفت که انگار یک نفر دارد یک بچه کوچک تپل مپل را توی بغلش لوس می کند. یک نگاه دیگر به مافین ها انداختم. چند قاشق شکر بودند و یک چندایی تخم مرغ با کمی پودر بیکینک و آرد سفید و چند تکه ریز شکلات آماده که رویشان پخش شده بود. همین. یاد این حرف افتادم که این خارجی ها همه چیز را غلو می کنند. یا این که مثلا می گویند اینا خوب بلدند چطور احساس شان را بریزند بیرون و اصلا چقدر خوب که نمی گذارند مثل ما چیزی توی دلشان بماند. به چشم های جکی نگاه کردم. توی ادا و اطوار لب و دهانش و برقی که توی چشم هایش داشت، ریاکاری ای نمی دیدم. مثل تظاهر به چیزی که نیست یا احساسی که ندارد. اصلا چرا و برای چه کسی قرار بود این کار را بکند؟ چند تا مافین که دیگر نیازی به تظاهر نداشت. موضوع این بود که من حسود شده بودم. من این کار را بلد نبودم. من نمی توانستم مثل او به مافین های کوچک و بی اهمیت روی میز نگاه کنم، ذوق مرگ شوم و و بعد لب و لوچه ام را آویزان نگه دارم که amazing و awesome ،، 


همیشه فکر کرده بودم باید این کلمه ها را جایی نگه دارم و برای چیزهای دیگری خرجش کنم. چیزهایی عمیق تر، بزرگ تر، و جاودانه تر. مثل عظمت کهکشان راه شیری در آسمان شب قطب، یا زیبایی غروب خورشید در سواحل بالی یا اعجاز رقص نهنگ ها در دل اقیانوس آرام. ولی راستش مگر من چند بار فرصت دیدن این ها را در طول عمرم داشتم؟ دو بار؟ سه یا چهار بار؟ همه این چیزهای بزرگ و جاودانه و عظیم را چند بار قرار بود ببینم، تا بتوانم چشم هایم را گرد کنم، دهانم را باز نگه دارم، و خوشحالی ام را هر وقت که دوست دارم فریاد بزنم. مگر چقدر وقت داشتم که این کلمات را خرج روزمره ام کنم. به جکی دوباره نگاه کردم. هنوز از مافین ها چشم برنداشته بود. هنوز داشت وراندازشان می کرد. هنوز مات چیزی بود که من نمی دیدم و نمی توانستم ببینم. سرم را انداختم پایین و مشغول کارم شدم و توی دلم، آرام، جوری که کسی نفهمد به چیزی که دقیقا نمی دانستم چیست، غبطه خوردم. 


Photo: Harrisburg, PA, 2018



/ 1 نظر / 44 بازدید
syahbaatr

بچه که بودم با خودم قرار داشتم فقط واسه بقیه دعا کنم.واسه خودم دعا نکنم تا یه روزی که خیلی واجب لازم شه. اینقد ادامه دادم تا دیگه الان کلا دعا نمیکنم :)