من امشب پرواز کردم

من امشب پرواز کردم. درست مثل پرنده ها! روی یک صندلی دسته دار، کنار یک پنجره کوچک نشسته بودم و از وسط ابرها می گذشتم. ولی مهماندار هواپیما زیاد هیجان زده به نظر نمی رسید. چون وقتی با لبخند پرسیدم


excuse me, how long is the flight؟


اخم کرد. حوصله نداشت. جوری که خیال کردم لابد سوال بی ربطی پرسیده ام. شاید هم دوست داشت زودتر برسد. حق داشت. مهمان دارهای هواپیما زیاد پرواز می کنند. شاید هفته ای دو یا سه بار. ماهی می شود نزدیک ده بار. سالی چیزی بیشتر از صد ساعت پرواز!‌ آن ها به پرواز عادت کرده اند. مثل راننده های تاکسی که زیاد رانندگی می کنند. مثل پزشک ها و جراح ها که زیاد با آدم ها سر و کار دارند، مثل مهندس ها که ساختمان های بلند می سازند، مثل اخترشناس ها، مثل دانشمند ها، مثل تاجرها، مثل وکلا، مثل نویسنده ها، و مثل هر کسی در دنیا که کاری را از روی وظیفه تکرار می کند. تکرار عادت می آورد وعادت، کسالت. باعث می شود کم تر ببینیم و دیدن دقیقا همان چیزی ست که به زندگی هیجان می دهد.


زندگی اتفاق شگفتی ست. رازهای عجیب دارد. پر از چیزهایی ست که بیشتر از آن که ببینیم شان، به امنیت بودن شان عادت کرده ایم. از تکرار حضورشان کسل شده ایم. و حالا دیگر چشم هایمان کم تر می بیند. من جدی جدی امشب پرواز کردم. روی یک صندلی راحت، کنار یک پنجره کوچک زیبا، شبیه یک پرنده آزاد از میان انبوه ابرهای سفید گذشتم و در نیمه روشن غروب، چراغ های کوچک خانه هایی را که در دل دشت به این سور و آن سو پراکنده شده بودند تماشا کردم.


Photo: Mashhad, Iran, 2017

/ 0 نظر / 34 بازدید