لی آف !

تقریبا سه سال پیش بود که یک روز رئیسم آمد، صدایم کرد که بیا دفترم، کارِت دارم. من هم رفتم. یک ساعت آسمان و ریسمان کرد و توضیح داد که پروژه هایمان کفاف نمی دهد و باجت کات خورده ایم و کارها خوابیده و از این جور حرف ها. ‌اسم مودبانه آمریکایی اش لِی آف بود. بعدا فهمیدم دروغ می گفت. می خواست بپیچاند. موضوع این بود که من به درد آن جا نمی خوردم و آن جا هم به درد من. نمی دانم چرا ولی امروز یاد آن روزها و شرکت و رئیسم افتاده بودم. یک مرد پنجاه و خرده ساله سفید و فربه آمریکایی که سی و اندی سال تمام کارش همین بوده. هر روز صبح یک مشت کاغذ و پرونده و پوشه را می زد زیر جفت بغل هایش و هن و هن کنان از این راهرو به آن اتاق و از این راه پله به آن یکی سرک می کشید. روزی حداقل سه چهار بار میتینگ و جلسه و تلفن فوری داشت. ناهارش همیشه یک فست فود کی اف سی و یک نوشابه بزرگ کوکا بود که جلوی مانیتور آفیسش و وسط کانفرنس کال با عجله و بی میل می خورد. برایم تعریف کرده بود که چهار صبح از خانه می زند بیرون، تا بتواند ساعت هفت صبح سرکار باشد و شب ها تا برسد خانه می شود هفت و نیم شب. تا شامی هول هولکی بخورد و شب بخیر بگوید و برود به تختخواب. می گفت 

“زنم می گه تو برینگ ترین مرد دنیایی ..!”

بعد قاه قاه می خندید. جوری که شکم گنده اش تکان تکان می خورد. من دوست نداشتم مثل رئیسم باشم. دوست نداشتم ارتقا بگیرم و هر روز پوشه های زیر بغلم بیشتر و بزرگ تر و پت و پهت تر شوند. نمی خواستم. ولی نمی دانستم چطور و از کجا می شود فرار کرد. چطور می شود از کورپورت امریکا و حقوق شش رقمی چشم پوشید؟ یکی باید می آمد و نجاتم می داد. روزی که رئیسم صدایم زد و در خروجی را نشانم داد که باید بروی، آنقدر بهم برخرده بود که می خواستم با مشت بکوبم توی صورتش و چشم و چالش را بیاورم پایین. ولی نکوبیدم. به جایش رفتم کیف و کلاهم را جمع کردم و رفتم خانه. آنقدر غصه داشتم که جواب خداحافظی اش را هم ندادم. آنقدر بغض داشتم که از در شرکت که زدم بیرون، تصمیم گرفتم پشت سرم را هیچ وقت نگاه نکنم. یکی دو ماهی همینطور دور خودم می چرخیدم که بفهمم چرا و چطور شد که اینطوری شد. تا یواش یواش دوزاری ام افتاد که جدی جدی رئیسم همان عدویی ست که همیشه می گویند می آید و سبب خیر می شود! عدوها کلا کارشان همین است. بدون این که بدانی یک روزی می آیند و کاری می کنند که جهت زندگی ات عوض شود. کمک می کنند آدم از خودش و از چیزی که نیست فاصله بگیرد. خودش را بهتر ببیند و بفهمد با خودش چند چند است. رئیسم هم همین کار را کرد. کمک کرد چهار گوشه ناین تو فایو را برای همیشه ببوسم و بگذارم کنار. شروع کنم به تدریس دانشگاه و معلمی که همیشه دوست داشته ام، به بیشتر نوشتن که دلم برای غش می رود، و هزار اتفاق دیگر که شاید هنوز در راه باشد. رئیس من باعث و بانی همه این ها بود. دلیل همه این خوبی ها. محبت است دیگر. خواسته و ناخواسته ندارد. گاهی همان آدمی که می خواهی با مشت توی صورتش بکوبی، همانی می شود که اگر پایش بیافتد، دستش را هم می بوسی.


/ 1 نظر / 30 بازدید
syahbaatr

اینجا از این عدوها پیدا شه بجای خیر باید بریم زیر پوشش کمیته امداد :))