بستنی

دیشب شام بستنی خوردم. از آن بستنی های مگنوم، که رویش بادام و پسته و نات و این ها دارد. یک جایی توی روزنامه ها خوانده بودم که آدم ها وقتی بستنی می خورند، چیزی در جایی از بدنشان ترشح می شود که دقیقا مثل احساس شادی پیدا کردن پول است. من هیچ وقت در زندگی ام پول پیدا نکرده ام. از آن پنی ها، که می گویند شانس می آورد چرا. ولی بر نداشته ام. چون حوصله خم شدن نداشتم. یا نهایتا پنج دلاری یا ده دلاری و ایران هم که بودم، فوقش یک هزار تومنی پاره. ولی بستنی زیاد خورده ام. دیشب هم بستنی مگنوم را که از سوپری محل خریدم، به سمت خانه راه افتادم. توی راه همه حواسم به بستنی بود که یک وقت له و لورده و آب نشود. مثل این که محموله ای پول نقد در دست داشته باشم، نمی دانم چرا مدام پشت سرم را می پاییدم. به خانه که رسیدم در را با احتیاط پشت سرم بستم، بقیه چیزمیزهایی که خریده بودم را گذاشتم توی یخچال، ولی بستنی را نه. گذاشتمش روی میز تا جلوی چشمانم باشد. و همینطور که داشتم کارهایم را می کردم، و لباس هایم را عوض و بدر می کردم، یک چشمم به بستنی بود. نمی دانم چرا مدام بستنی را می پاییدم. حس شادی احمقانه یک پسر بچه هفت ساله را داشتم که یک صد دلاری نو کف خیابان پیدا کرده و توی مشتش قایم کرده باشد تا کسی نبیند. توی دستشویی روبروی آینه هم که بودم، مدام به بادام ها و پسته های روی بستنی فکر می کردم، ولی سعی کردم به روی خودم نیاورم، و حواسم را بدهم به کارهایم. دستانم را درست بشورم، یا صورتم را درست خشک کنم. وقتی به اتاق برگشتم، بستنی هنوز روی میز بود. نشستم پشت میز، روی صندلی، و جوری که یک نفر پیشبند سفیدی را روی پایش انداخته و قرار باشد خاویار طلایی لذیذی را با سس خامه ای مخصوص دست ساز در یکی از رستوران های پنج ستاره حاشیه خیابان پنجم نیویورک میل کند، آرام بستنی را از توی جعبه درآوردم. نگاهش کردم. برق می زد. با دست لمسش کردم. هنوز سرد بود. شاید اگر دیر می جنبیدم شروع به آب شدن می کرد. بستنی را از لایه پلاستیکی اش بیرون آوردم. اولین گاز را که زدم، آن حس شادی احمقانه دوباره آمد سراغم. چشم هایم را بستم. دوست داشتم حواسم را پرت کنم، جوری که حالی ام نشود که این منم که دارم این حس احمقانه را تجربه می کنم. برای همین دوباره و بدون این که کسی بفهمد، گاز دوم را زدم. و بعد همه نات ها و پسته ها و بادام های روی بستنی آمدند زیر زبانم. آخرین لیس و گاز را که می زدم، به چوبک بستنی که باقی مانده های شکلات رویش ماسیده بود نگاهی کردم. غمی روی سینه ام سنگینی کرد. مثل غم تمام شدن یک تعطیلی طولانی، یا یک غروب دلگیر جمعه یا یکشنبه ای که دنیا به اخر می رسد. چاره ای نبود. دندان هایم را شستم و به رخت خواب رفتم. چشم هایم را بستم و با خودم فکر کردم که اگر تا الان هیچ وقت پولی کف خیابان پیدا نکرده ام، خب شاید دیگر هیچ وقت قرار نیست پیدا کنم. ولی به جایش می توانم لااقل هفته ای چند بار از سوپری محله مان بستنی مگنوم بخرم. راستی سوپری محله ما، مگنوم های وانیلی اش را دانه ای ۲ دلار و شکلاتی هایش را ۳ دلار می فروشد.


Photo: NewYork City, 2018

/ 1 نظر / 60 بازدید
asmabadalijat

لطفا از وبلاگ جهت پروژه درسی حمایت کنید ممنون🙇🏻‍♀️🙇🏻‍♀️🙏🏻💛💛