مرد همسایه طبقه بالایی ما

دیروز مرد همسایه طبقه بالایی مان مُرد. مامان خبر داد. پای تلفن بودیم که گفت راستی فهمیدی آقای فلانی هم مُرد؟ گفتم 


“اَی بابا .. “


همین. نمی دانستم چه بگویم. یعنی راستش درست و حسابی یادم نمی آمد که فامیل همسایه طبقه بالای مان چه بود. قیافه اش چه شکلی بود یا این که اصلا من تا حالا از نزدیک دیدمش یا نه! راستی طبقه بالایی خانه مان یعنی طبقه چندم؟ ولی خب، او مرده بود و مردن یک آدم طبیعتا خبر ناراحت کننده ای است. بعد هم ادامه دادیم به حرف زدن. به همان صحبت های معمولی که همیشه داریم و بعد هم من عجله ای خداحافظی کردم. چون مترو داشت می رسید و نباید از دستش می دادم. سریع خودم را پرت کردم توی واگن و رفتم تا به کارهایم برسم. 


این که دیروز همسایه طبقه بالایی ما مُرد، باعث نشد که من مترو را از دست بدهم. حتی باعث نشد که دیرتر به سر کارم برسم. یا این که بخواهم از گذاشتن هدفون قشنگی که تازه خریده ام و خیلی دوستش دارم توی گوش هایم و لذت بردن از کتاب صوتی ای که تازه شروع کرده ام توی مسیر صرف نظر کنم، یا مثلا ناهارم را کمی سبک تر، دیرتر یا بی میل تر نوش جان کنم. اصلا. هیچ کدام از عادت ها و برنامه های روزانه ام، به خاطر مُردن مرد طبقه بالای خانه مان متوقف نشد. می دانم خانواده اش در ایران، از این موضوع حسابی ناراحت اند. شُکه اند. حتما باعث شده از کار و زندگی بیافتند و حالا هم دارند با اشک و آه برای مراسم کفن و دفن و ختم و این ها برنامه ریزی می کنند. ولی من چیزی نداشتم بگویم. من فقط در جواب مامان گفتم “اَی بابا ..“. آن هم برای این که وسط حرف هایش و خبری که داده بود خشکی بالا نیاورم. و گرنه در اصل حواسم به این بود که کی می شود که چراغ سبز شود و بتوانم زودتر از خیابان رد شوم. و این که عجب هوای خوبی، و چه خوب که این ویکند هوا آفتابی ست. و ای کاش زودتر حقوق این ماه را بریزند و این که امسال شب عید کجا بروم بیشتر خوش می گذرد. مُردن همسایه طبقه بالای مان که هزار سال اگر ایران هم بودم نمی دیدمش، تاثیری در من نگذاشته بود. ناراحتم نکرده بود. حتی یک سر سوزن. و این خیلی بی رحمانه است. نیست؟ من امروز از این قضیه وجدانم کمی درد گرفته بود. نه به خاطر مُردن مرد همسایه مان یا ناراحتی فامیل وابسته اش. بیشتر به خاطر این که اگر امروز من مُرده بودم، چه می شد.


توی اینترنت سرچ کردم. نوشته بود هر روز از سر صبح که به سر کار می روم، تا شب که به خانه بر می گردم، حدود صد و پنجاه هزار نفر در گوشه و کنار دنیا می میرند. از تصادف و سکته و سرطان و غم باد و شکست عشقی و این ها. خیلی از این صد و پنجاه هزار نفر، طبقه بالایی یا پایینی خانه کس دیگری زندگی می کنند. و لابد کسی پای تلفن خبر مُردنشان را به گوش دیگری می رساند. شاید اگر دیروز به جای مرد همسایه مان، من مرده بودم، مرد طبقه پایینی مان بعد از شنیدن خبر سعی می کرد حواسش را بدهد به عوض کردن کانال تلویزیونی که دارد تماشا می کند، یا ماشینش که دارد از گاراژ خانه بیرون می آوردش و این که چطور زودتر به سر کار برسد، یا شاید هم موضوع را عوض می کرد به چیزهای مهم تر. مثل قیمت دلار، گرفتن ویزای کانادا یا اقامت قبرس. چه می دانم. حواسش را می داد به زندگی. من فکر می کنم مردن آدم های طبقه بالا و پایین هیچ خانه ای، هیچ تاثری در زندگی آدم های طبقه های دیگر ندارد. زندگی آنقدر گرفتارت می کند که فرصتی برای گرفتاری نداری. آنقدر زیبا می رقصاندت که از فریب دست هایش رها نمی شوی. آنقدر قوی ست که وقتی برای ضعیف بودن نمی گذارد. اجازه ایستادن نمی دهد. اصلا مُردن من، یا مرد همسایه های طبقه بالا و پایین مان چه فرقی در این هیاهو دارد؟ چرا باید فکر کنم که بودن یا نبودن من اتفاق مهمی ست. چرا باید خیال کنم که نبودن من قرار است گوشه کوچکی از این مهمانی بزرگ و بی سر و ته را بگیرد؟ بگذریم. از این حرف ها بگذریم. راستی از مرد همسایه طبقه بالایی شما چه خبر؟ 


Photo: Montreal, Canada, 2019



/ 1 نظر / 19 بازدید
syahbaatr

بالاییه خبری نیس.ولی بغلیه تا دو نصف شب داشت طرز استفاده از موبایلو یاد میگرفت :(