جیم جارموش

دیروز “جیم جارموش” را دیدم. همان کارگردان آمریکایی که پَترسون را ساخته، دِد من و خیلی فیلم های دیگر را. توی گراند سنترال بودم که دیدم دارد از ده قدمی می آید. مثل برق گرفته ها سرجایم خشک شدم. دوربین عکاسی ام هم اتفاقی دستم بود. یکهو بدون اختیار دست به دوربین شدم که مثل پاپاراتزی ها توی صورتش شلیک کنم و عکسش را بردارم که به خودم آمدم و بی خیال شدم. آمد و آمد و نزدیک تر شد و همانطوری که توی صورتش زل زده بودم، شانه به شانه ام رد شد. شک ندارم خودش بود. اصلا انقدر قیافه تابلویی دارد که امکان ندارد آدم اشتباه کند. موهای سفید بلند و پخش و پلا و صورت و دماغ کشیده اش شبیه هیچ کسی غیر از خودش نیست. از آن قیافه هاست که یکی بیشتر در دنیا ازش نیست. برگشتم و طوری که انگار دزد گرفته باشم یک چرخ سیصد و شصت درجه تیز زدم و دنبالش راه افتادم. همانطور جمعیت را پس می زدم و دزدکی سرک می کشیدم که مبادا گمش کنم. داشت می رفت سمت متروی خط پنج. از دو سه تایی پیچ رد شد، من هم رفتم. رفت پایین پله ها. ولی دست بردار نبودم. آخر مگر آدم چندبار در عمرش جیم جارموش را حی و حاضر می بیند که بگذارد جیم شود. من هم نگذاشتم. دنبالش تا دم خود پلتفرم رفتم. که بالاخره ایستاد. من هم ایستادم. سه چهار قدمی بیشتر فاصله نداشتیم. قطار هنوز نیامده بود. با خودم گفتم، خب، برو دیگه، برو باهاش حرف بزن. قلبم تند تند می زد. جراتش را نداشتم. یعنی نمی دانم دقیقا چه چیزی باید بهش می گفتم. اصلا چرا این همه راه دنبالش آمده بودم؟ بروم جلو بگویم چی؟


“Hi, this is Ali, i like you very much”


همین؟ که چی بشود؟ اصلا این چه حرفی ست!‌


May i take a picture with you?


ولی من اهل این کارها نبودم. عکس گرفتن با آدم معروف ها برایم به اندازه تکیه دادن وعکس گرفتن با بنز و بی ام دابلیو مسخره بود. باید یک چیز دیگر می گفتم، مثلا از یکی از فیلم هایش تعریف می کردم یا جوری خودم را فیلم شناس و منتقد معرفی می کردم و از شخصیت های فیلم هایش با جزییات حرف می زدم. ولی نمی شد. ضایع بود. می فهمید. اصلا نمی دانم چرا هیچ چیزی دور دهانم نمی چرخید. چیزی به ذهنم نمی رسید. ولی من جیم جارموش را دوست داشتم. یعنی فیلم هایش را دوست داشتم. فقط نمی دانم این چه ربطی به آن آدمی داشت که جلوی من ایستاده بود؟ من همیشه اسمش را شنیده بودم و عکسش را دیده بودم نه خودش را! بعضی آدم ها انگار مال دنیای واقعی نیستند. مثل بازیگرها، کارگردان ها، نویسنده ها یا همه سلبریتی هایی که آدم برایشان توی ذهن و فکر خودش قصه می سازد. خیال می کند که باید همان جا، قاطی فیلم ها و فیلم نامه ها و داستان ها یشان بمانند. و مبادا یک روز بزنند بیرون تا خاصیتشان را از دست بدهند. مبادا بروم جلو و چیزی بگویم و بعد چیزی بشنوم که با تصورات شیرینم فرق داشته باشد. نکند دنیای خیالی ای که از آن ها برای خودم ساخته ام خراب شود. نکند این ها همه ساخته دنیای خودم است، شخصی ست، درونی ست و باید مراقبشان باشم، و با هیچ کسی حتی با خود آن آدم شریک نشوم. من هم همین کار را کردم. ایستادم. نگاهش کردم همانطوری که دوست داشتم. آنقدر نگاه کردم که قطار رسید. و جیم جارموش سوار خط پنج شد و رفت و من بسته شدن درهای مترو را تماشا کردم.


Photo: NewYork City, 2017

/ 1 نظر / 198 بازدید
syahbaatr

یاد عزاران افتادم توفرش قرمز رفته بود جلو با جارموش حرف میزد :)