پانزده سالگی

آخرین باری که عاشق شدم پانزده ساله بودم. توی کوچه، گل کوچیک با توپ پلاستیکی سه جلده و دختر همسایه مان. نه این که قبل از آن عاشق شده بودم، نه. ولی همیشه وقتی می گویی آخرین بار، دیگر کار راحت است. بعدی وجود ندارد. به این که حالا بعدی ها عشق بودند یا نه فکر نمی کنی. راستش من هنوز دقیقا نمی دانم که عشق چیست. نمی دانم که عشق به یک آدم با عشق به قرمه سبزی چه فرقی دارد. یک چیزی با یک چیز دیگر قاطی می شود و باعث می شود که آدم یک جوری اش بشود‌، همین! من اولین باری که این حالت را احساس کردم همان پانزده سالگی بود. وسط بازی. من همیشه جلو بودم و گل می زدم و او همیشه می ایستاد دروازه. جدی جدی بازیکن خوش تکنیکی بودم و همه تلاشم را می کردم که گل بزنم، البته نه برای این که تیم مان ببرد، برای این که بعد از گل بدوم سمتش و به همین بهانه، های فایو بدهم. کیفی داشت که هنوز مزه اش زیر زبانم است. همین مرا تا چند روزی شارژ می کرد. پانزده سالگی آخرین تجربه عشقی من بود. بعدش نمی دانم چه شد. یعنی موقعیت هایی پیش آمد که احساس کنم دوباره چیزی دارد با چیزی دیگر قاطی می شود و حالتی را بوجود می آورد و یک جوری ام بشود، ولی خیلی مطمئن نبودم. مثلا وقتی تازه رفته بودم دانشگاه فهمیدم چقدر پتانسیل عاشق شدن وجود داشته و من بی خبر بودم. برای همین با خودم قرار گذاشتم که تا سال آخر دانشگاه حداقل چندباری عاشق شوم. و موفق هم شدم. ولی آن حالتی که گفتم داشت به دلیلی کم رنگ و کم رنگ تر می شد. حتی بعد از دانشگاه هم همین بود. توی خیابان و کار و این ور و آن ور. پیش آمده بود که کسی بیاید و برود و من از نبودنش گریه ام بگیرد، ولی با آن حالتی که گفته بودم فرق داشت. یکی نبود. خرده خاکشیر زیاد داشت. عوضش شنیده بودم که عاشقی راه و رسم دارد. به این کشکی ها نیست. این ور و آن ور خوانده بودم که آن چیزهایی که توی پانزده سالگی آدم ها بوجود می آید، هورمون های بلوغ است که فوران می کند. نه عشق. برای همین جدی نگیرید. صبور باشید، می آید و چیزهایی شبیه این. ولی من که سر در نمی آوردم. برای همین همه سعی ام را کردم تا تمرکزم را بگذارم روی همان معیاری که داشتم. روی پیدا کردن دوباره همان حالتی که اولین بار، توی کوچه، وسط گل کوچیک تجربه اش کرده بودم. ولی راستش دیگر هیچ وقت تکرار نشد. دیگر هیچ وقت یک جوری ام نشد. من و دختر همسایه مان هر دو به طرز شرم آوری بزرگ شدیم. ‌انقدری که دیگر رویمان نمی شد توی کوچه گل کوچیک بازی کنیم. من گل بزنم، او بایستد دروازه. و من بدوم سمتش و های فایو بدهیم. من فکر می کنم که همیشه آخرین بارها اتفاق های زیبایی اند. مثل آخرین بوسه، اخرین خداجافظی، اخرین عاشقی. اصلا یک جور جاودانگی توی این اخرین بارهاست که دوست داشتنی شان می کند. اولین بارها نه، خطرناک اند. معلوم نیست آخر و عاقبتشان به کجا ختم می شود.


Photo: Quebec City, CA, 2016



/ 0 نظر / 63 بازدید