..

من هیچ وقت در عمرم سیگاری نبوده ام. نه به خاطر حفظ سلامتی و عمر بیشتر و این ها، بیشتر به خاطر این که جدی جدی سیگار را دوست داشته ام. می ترسم آنقدر بکشم که معتادش شوم. می ترسم بالاخره یک روز صبح از خواب بیدار شوم و در یک حرکت مقتدرانه برای همیشه ترکش کنم! سیگاری ها همه شان همینطورند. و این خیلی غم انگیز است. عادت همین است. عادت داشتن چیزها. عادت انجام دادن کارها. عادت بودن آدم ها. یادت می رود که هستند. یادت می رود می توانی از بودنشان لذت ببری. می روند و آرام آرام گم می شوند قاطی تکرارها. لابلای "حالا که هست" ها. می شوند یکی دیگر از هزاران کار نکرده ات. می شوند وظیفه. از همان آن ها که هر روز می روی به قصد تمام کردنشان، و هیچ وقت تمام نمی شوند. من فکر می کنم فاصله گاهی چیز خوبی ست. گاهی از دور که تماشا کنی، زیبایی ها بیشتر به چشمت می آیند. بیشتر قدر می دانی. دیگر نمی گذاری مال چیزی شوی. مال کسی باشی. دلت می تواند دوباره برایش غنج برود. تنگ شود. برای همان یک یا دو نخ در هفته. راستش من به همان قانعم. لااقل باعث می شود دو سه خطی شعر بیاید سراغم. چهار خطی به داستان ناتمامم اضافه کنم. بس نیست؟‌ باور کنید همان حال خوش به همه دنیا می ارزد. عادت آدم را کور می کند. آنقدر روز و شب را دود می کند که حالش به هم بخورد. از بوی گندش، از مزه گس و طعم بی خاصیتش. دندان هایش زرد عادت بگیرد. وزن بودنش بشود به لاغری همان نخ باریکی که توی دست هایش گرفته. شما را نمی دانم، ولی من که تصمیم گرفته ام هیچ وقت سیگاری نشوم.

/ 0 نظر / 61 بازدید