پازل

من فکر می کنم که هیچ وقت همه چیز درست نمی شود. هیچ وقت تکه های این پازل، کنار یکدیگر و توی دل هم جای نمی گیرند. این را از روی بدبینی فیلسوفانه ای که گاه سراغم می آید نمی گویم، از روی قانون بازی ای ست که یاد گرفته ام. عکس پشت جلد پازل برایم همیشه جذاب بود. هنوز هم هست. یک قلعه مستحکم با باروهایی برافراشته، یک خانه جنگلی بزرگ، سرسبز و زیبا. یا یک پرنسس که شمشیر بر دست و سوار بر اسبی سفید و یال افشان دشت ها را در می نوردد !‌ این ها را از پشت ویترین مغازه، دیده بودم. خوشم آمد. یکی را برداشتم و آمدم خانه. آمدم تا کنار هم سوارشان کنم. می خواستم همان را بسازم. همان که دیده بودم را. اما ماه ها و سال ها گذشته و هنوز تکه های پازلم روی میز حیران و سرگردانند. گاهی سر به راه می شوند و گاهی نمی شوند. گاهی دل می دهند و گاهی دل نمی دهند. و من هر روز از میز فاصله می گیرم و تکه های درهم و برهم پازلم را تماشا می کنم. آن چیزی که پشت ویترین مغازه دیده بودم کجا و این هیاهو کجا. آن قرار کجا و این بی قراری کجا. این بازی هر روز من است. تکه های پازل را در دستم می گیرم . توی دلم می گویم، "شاید این بار بشود، شاید این بار بشود .." و باز از نو .. من حالا قانون بازی را یاد گرفته ام. می دانم که پازل را از پشت ویترین تماشا کردن، با هر روز پازل را جور کردن فرق می کند. حرف رفتن زدن با راهی شدن، وصف سفر کردن با مسافر بودن تفاوت دارد. و هر چه بیشتر می روی. هر چه بیشتر مسافر می مانی، هر چه بیشتر تکه های این پازل را کنار هم سوار می کنی، چیزی جدید، شکلی تازه پیدا می شود. تصویری نو که حاصل دسترنج هر روزه من است. حالا من این هیاهو را بیشتر از آن نظم دوست دارم. این بی قراری را بیشتر از آن قرار. این پازل بی نظم و سیالی که تا این جای کار ساخته ام را به هر پازل رنگارنگی که پشت ویترین مغازه ها می فروشند ترجیح می دهم


Photo: Toronto, CA, 2018


/ 0 نظر / 33 بازدید