قطاری که مسافرش شدیم

امروز بالاخره از تهران خبر آمد که به دنیا آمده .. عکسش را هم فرستادند. همه بچه شان را می برند خارج به دنیا بیاید، ما بردیم ایران! بردیم همان جایی که باید باشد. همان جایی که دردش مال آن جاست. کتاب نوشتن، مثل بچه دار شدن است. با این تفاوت که هم برایش پدری می کنی وهم مادری. درد زایمانش هم مال خودت است و هیچ کس این را نمی داند. یک جایی خوانده بودم که تا آدم برای کتابش از ته دل نخندد، کسی برایش نمی خندد. تا برایش اشک نریزد، کسی برایش اشک نمی ریزد. کتابم، مجموعه بیست جستار کوتاه از هشت سال مهاجرت یک ایرانی است که دنبال خانه اش می گردد ..


(خوشبختانه برایم جنبه مالی ندارد. فروشی هم اگر داشته باشد، می رود برای بچه های بی سرپرست افغانستان و هزینه های کتاب بعدی ام. اگر دوست داشتید، این لینک خرید از وبسایت سی بوک است. یک قلب بزرگ با تمام لبخند هایی که برای این بچه زده ام و اشک هایی که به پایش ریخته ام به شما که همیشه مرا خوانده اید و تشویقم کرده اید)


https://www.30book.com/Book/82651/قطاری-که-مسافرش-شدیم-علی-معتمدی-داستان


/ 2 نظر / 36 بازدید
syahbaatr

مبارک باشه. کاش ما میموندیم بقیه مهاجرت میکردن