آقای رادمنش

زنگ که خورد، آقای رادمنش آمد وسط کلاس و داد زد


“دستشویی ممنوع ..! “

از بس که همه اجازه گرفته بودند به بهانه دستشویی بروند توی حیاط برای خودشان راه بروند یا دم آب خوری بچرخند گفت ممنوع .. ولی من چه گناهی داشتم. من جدی جدی می خواستم بروم. اصلا تقصیر مامان بود که این همه آب و آب میوه ریخته بود توی حلقم. همیشه همین کار را می کند. فکر می کند تا برگردم خانه تلف می شوم. هر چه می گویم نکن باز هم کار خودش را می کند. زورش زیاد بود. نمی شد تا زنگ بعد صبر کنم. خواستم دستم را ببرم بالا بگویم

“آقا اجازه .. “

ولی ترسیدم. آقای رادمنش ابروهایش شبیه عموجغد شاخدار است. قدش بلند است. یک یقه اسکی سفید هم می پوشد که ترسناک ترش می کند. تازه کریمی هم ابروهایش را انداخت بالا که یعنی دستت را بینداز، آقای رادمنش شوخی سرش نمی شود، از کلاس می اندازدت بیرون ها ! من که از خدایم بود بیاندازدم بیرون. ولی نمی دانم چرا تا آقای رادمنش رویش را از تخته بر گرداند، دستم را دزیدم. سرم را انداختم پایین و زانوهایم را به هم فشار دادم. یاد حرف مامان افتادم. همیشه می گفت حواست را پرت کن به چیزهای دیگر تا برسیم خانه. پرت کردم ولی نشد. فکر کنم چشم هایم قرمز شده بود. داشتم عرق می کردم.

یک ذره بعد دوباره دستم را آوردم بالا. به کریمی هم دیگر کاری نداشتم. آقای رادمنش این دفعه دید که دستم بالاست ولی حرفش را قطع نکرد. با ابروهایش اشاره کرد که یعنی دستت را بیانداز. فایده نداشت. برگشتم جوری توی چشم های کریمی نگاه کردم که یعنی وضعم خراب است. محل نگذاشت. خرخون است. همیشه حواسش به درس و تخته است. آمدم زانوهایم را از هم باز کنم، و بزنم بهش که “خب بگو چیکا کنم .. “ که دیدم دارد گرمم می شود. اول روی ران هایم راه افتاد و بعد همه بدنم گرم شد. گرمایش خوب بود. داشتم راحت می شدم. سر جایم محکم نشستم. یک دقیقه بیشتر طول نکشید. تمام که شد، دور و بروم را نگاه کردم. کسی حواسش نبود. کریمی هم نفهمیده بود. ولی کم کم داشت سردم می شد. نیمکت داشت یخ می کرد. جایم راحت نبودم.

زنگ که خورد، چاشتم را برداشتم و رفتم بیرون. توی راه پله یک دفعه دیدم کریمی و مجتبوی، دارند پشت سرم یک چیزهایی پچ پچ می کنند. داشتند به من اشاره می کردند و می خندیدند. سرم را که برگرداندم، دیدم یک دایره بزرگ درست شده. دست زدم، خیس بود. چندتا دیگر از از بچه های کلاس هم آمدند تا دایره را ببینند. ولی من سریع فرار کردم. از اکبری و مجتبوی و همه شان بدم آمد، از آقای رادمنش هم بدم می آمد. دوست داشتم زودتر بروم خانه و با مامان دعوا کنم. بابا قرار بود بیاید دنبالم. زنگ آخر که خورد، صبر کردم همه کلاس خالی شود. همه که رفتند بیرون، از پنجره بیرون را نگاه کردم. تاریک شده بود. کاپشنم را از توی نیمکت پوشیدم و جوری کشیدمش پایین که همه دایره را بپوشاند. از گوشه راه پله راه افتادم و تند تند رفتم طبقه پایین. از حیاط رد شدم، و دم در ماشین بابا را دیدم. تا در را باز کردم، همه چیز را برایش گفتم. ولی نمی دانم چرا خنده اش گرفته بود، همش می گفت “اشکالی نداره که بابا جون، فدای سرت ..”. ولی من که دست خودم نبود. همانطور بلند بلند توی بغلش گریه می کردم.


Photo: Seward, Alaska, 2018


/ 1 نظر / 46 بازدید