چیز شخصی

دیروز رفتم کلیسا. من مسیحی نیستم. راستش دقیقا نمی دانم چه چیزی هستم ولی یک "چیز"ی هستم، و این خودش خیلی مهم است. اصلا یک چیزی بودن مهم ترین مساله شخصی هر آدمی ست. دیدم روی در کلیسا با فونت بزرگ نوشته 


“ورودی ، شش دلار”  


خیالم راحت شد. از این که ورودی اش مجانی نبود خوشحال شدم. من از چیزهایی مجانی می ترسم. به نظرم آدم باید از چیزهایی مجانی فرار کند. چون همیشه چیزی هست که بعدا غافلگیرت کند. کسی پیدا می شود که چیزی را دو سه برابر توی پاچه ات کند. مثل عقیده و فکر و ایده خودش، مثل تعلیم روش زندگی کردن به روش شخصی خودش! این که دیدم با شش دلار می توانی بروی توی یک همچین جای زیبا و آرامی، و بنشینی و دست روی دست بگذاری و فقط به چیز شخصی ات فکر کنی، عالی بود. راستش خیلی بیشتر از شش دلار هم می ارزید. کلیساها سقف های بلندی دارند. آن قدر بلند که هر چقدر هم که سرت را خم کنی، و گردنت را کج کنی، باز هم تمام نمی شوند. سقف مسجدها و معابد هم همینطورند. فکر کنم این ها را خیلی استادانه از معماری گنبد کبود دزدیده باشند. دست کردم توی جیبم و شش دلار دادم و بعد هم رفتم یکی از همان صندلی های دراز و چوبی قهوه ای سوخته اش را که خالی بود انتخاب کردم. چند مرد و زن دیگر هم روی صندلی های این ور و آن ور من نشسته بودند. نشستم و دست روی دست گذاشتم و هیج کاری نکردم. بدون آن که بخواهم ساکت شده بودم. من گاهی دوست دارم که هیچ کاری نکنم. واین بهترین تفریح من است. به تنها چیزی که فکر می کردم، به همان چیز شخصی خودم بود. به این چیزی که هستم و شده ام و باید بشوم. به نظرم آن مرد و زن های دور و برم هم هر کدام داشتند به همان چیزهای شخصی شان فکر می کردند. ولی خوبی اش این بود که هیچ کدام کاری به کار آن یکی نداشتیم. هر کسی خودش بود و چیز شخصی خودش. اصلا شاید اگر توی همه شهرها و روستاهای دنیا جایی بود که آدم ها هر وقت دلشان می خواست می رفتند و چیزهایی شخصی شان را می بردند آن جا، دنیا جای آرام تری بود. آن وقت دیگر آدم ها چیزهایشان را توی کوچه و خیابان به هم فرو نمی کردند، و مجبور نبودند برای کسی توضیح دهند که به چه چیزی فکر می کنند. من چیزی که هستم را دوست دارم و تو چیزی که هستی را و این به هیچ کسی جز من و تو مربوط نیست. دیروز توی آن کلیسای شش دلاری، هیچ کسی نبود که بخواهد مرا و آدم های دور و بر مرا از آن چیزی که هستیم جدا کند. دیروز من و همه آن مرد و زن هایی که در آن کلیسا نشسته بودیم، آرام ترین و بی آزارترین مردمان جهان بودیم. 


Photo: Notre-Dame Basilica, Montréal, Quebec 

/ 2 نظر / 77 بازدید
tahafar

عالیییییییییییییی. ممنون