تکراری ها


من از این که امروزم مثل دیروزم باشد، یا دیروزم شبیه فردا می ترسم. فراری ام. کابوسم دقیقا همین است که چشم هایم را باز کنم و یک پیرمرد هفتاد ساله باشم که صبح ها با پیژامه راه راه، روی کاناپه اتاق خوابش لم داده و دارد مزخرفات روزنامه را ورق می زند و بزرگ ترین افتخارش این ست که حقوق بازنشستگی اش هر ماه سروقت می رسد. همیشه همین طور بوده ام. از وقتی یادم می آید. الان چند سال است که بیشتر شده. سخت گیر تر شده ام. دوستانم می گویند بابا سخت می گیری ! می گویند خب زندگی همین است دیگر. و من مشکلم دقیقا همین است که نکند زندگی همین باشد! می ترسم قاطی این تکرار ها، تکراری شوم. قاطی روزهای تقویم گم شوم. می ترسم حساب روزهایم از دستم در برود. با خودم می گویم نکند راست می گویند، نکند همه اش همین باشد؟ و بعد پشتم می لرزد. راستش دکتر هم رفته ام. شب ها هم قرص ویتامینه ام را قبل خواب می خورم. آزمایش هم داده ام. فشار خونم را هم داده ام چک کنند. دیابت ندارم. مزاجم هم به هم نریخته. قلبم هم مرتب می زند. نمی دانم. شاید هم بحران میانسالی باشد. ولی من بعضی چیزها را هنوز نمی فهمم. مثلا این که چرا باید کودکی یک دوره کوتاه از زندگی آدم باشد؟ یک دوره که می آید و می رود و تمام می شود. اصلا شاید برای همین است که آدم ها اصرار دارند که به هر قیمتی شده بچه دار شوند. چون خودشان دیگر اجازه ندارند که بچگی کنند؟ یا شاید چون می ترسند که بچه خطاب شوند؟ در بدترین حالت همه این ها نشانه یک نوع دیوانگی ست. یک جنون در سی و اندی سالگی. ولی خب باز هم جای شکرش باقی ست. لااقل خوبی اش اینست که امیدی هست. یعنی زندگی همیشه جایی برای دیوانه ها دارد. من دیوانه شدن را به تکراری شدن ترجیح می دهم. به فسیل شدن شرف دارد ! دیوانه ها شانس زندگی دارند. تکراری ها نه. دیوانه ها امروز و دیروزشان با فردا و پس فردایشان فرق دارد. تکراری ها نه. دیوانه ها رویاهای بزرگ دارند و شب ها با خیال بافی های زیبایشان به خواب می روند، تکراری ها نه ..


/ 1 نظر / 20 بازدید
luiie

به قولِ کگور،تکرار نانِ روزانست..